
به هدر، نه! توسط مهدیه | فاضل نظری | دوشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۲ | 7:27 من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنهتیرم به خطا میرود اما به هدر نه!دلخونشدهی وصلم و لبهای تو سرخ استسرخ است ولی سرختر از خونجگر، نهبا هر که توانسته کنار آمده دنیابا اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!بد خلقم و بد عهد، زبان بازم و مغرورپشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟یک بار به من قرعهی عاشق شدن افتادیک بار دگر، بار دگر، بار دگر... نه!فاضل نظری ...
ادامه مطلب
خودبین ِ من! من آینه ات بودم !اما سَرِ تو سنگِ لَحَد میخواستبیش از همه برای خودش بد شدهر کس برای آینه بد میخواستگم کرده ام دلایل راهم راذهنم نمیکشید ... عدد میخواستگم کرده ای «مسیر» نگاهم رااین چشم های خسته ، «بَلَد» میخواست بخوانید...
ادامه مطلب
خدا کند که تو را در تو جا گذاشته باشم بدون آنکه خودم را به یاد داشته باشمشبی که خاطرههای تو را به خاک سپردمکسی خیال نمیکرد دانه کاشته باشم بخوانید...
ادامه مطلب
مردم دوست ندارند شکست بخورند و شکست هم نخواهند خورد. مردم آزاد جنگ را شروع نمی کنند، اما شروع که شد، هرگز اسلحه شان را زمین نمی گذارند، حتی وقتی شکست بخورند. این کار از گله های انسانی که همه شان پیرو یک پیشوا هستند برنمی آید.به همین سبب است که گله های انسانی در عملیات ها پیروز می شوند و مردمان آزاد در نبردها. خواهید دید که جز این نیست، آقا. بخوانید...
ادامه مطلب
پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریستدید بازآمدنی در پیِ این رفتن نیست.همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدمشانمثل این بود به یک رود بگویند: بایست.مفتضح بودن از این بیش که در اول قهرفکر برگشتنم و واسطه ای نیست که نیست.در جهانِ تهی از عشق نمی مانم چوندر جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست.دهخدا تجربه ی عشق ندارد ورنهمعنی «مرگ» و «جدایی» به یقین هر دو یکی ست.کاظم بهمنی بخوانید...
ادامه مطلب
نه فانوسی, کنار لحظه های تارمان ماندهنه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان ماندهفقط اندوه میگیرد سراغی از غریبی مانهمان که یارمان بوده، کماکان یارمان مانده... بپرس از پیشگوهای قدیمی این معما راچقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟چقدر از دلخوشی های کم و کوتاه مان رفته؟ چقدر از داغ های بر جگر بسیار...
ادامه مطلب
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا غرض رنجیدن ما بود_از دنیا_که حاصل شد مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا برایچرخش این آسیاب کهنه دل سنگ به خون خویش می غلتند خلقی بی گناه اینجا نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا فاضل نظری "ضد" + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت10:3 توسططهورا | ...
ادامه مطلب
باید که ز داغم خبری داشته باشد هر مرد که با خود جگری داشته باشد حالم چو دلیری است که از بخت بد خویش در لشکر دشمن پسری داشته باشد حالم چو درختی است که یک شاخه ی نا اهل بازیچه ی دست تبری داشته باشد سخت است پیمبر شده باشی و ببینی فرزند تو دین دگری داشته باشد !!! اویخته از گردن من شاه کلیدی این کاخ کهن بی که دری داشته باشد .. سر در گمی ام داد گره در گره اندوه "خوشبخت کلافی که سری داشته باشد"...
ادامه مطلب
چه قشنگ ارزوهاش رو توصیف میکنه : شرم دارم که زنده باشم و ان عزیزان پاکی که هر کدامشان امتی بودند، از میان من و تو ای برادر عزیز رفته اند اخر من چه توجیهی برای زیستن باید داشته باشم ؟ خدایا به من کمک کن تا از این رنج همیشگی خلاص شوم .. ای خداوند عزیز ! تو زیباترین زیبایی هایی . پرواز را که ارزوی دیرینه من است با عروج روحم تحقق بخش . خدایا مگر من چه گناهی کرده ام که باید از توفیق و سعادت این فیض عظیم بی نصیب باشم . خدایا می پذیرم که شهادت چیزی نیست که نصیب هر کسی کنی ولی از تو میخواهم نخست مرا بسازی و توفیق هدایت را بر من اسان بگیری ... زیرا ای خدا مرا توان تحمل سخت...
ادامه مطلب
من در مقابلت زانو میزنم تو در مقابلم بنشین من چیری از درد هایم نمی گویم تو بفهم انچه را من نمی گویم خدایا تو از چشمانم شرمساری را بفهم من از نگاهت کرامتت را ... مرا ببخش و انها را به جرم ناراحت کردنم ناراحت کن...
ادامه مطلب