خرید بک لینک

نه فانوسی, کنار لحظه های تارمان مانده

نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده

فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبی مان

همان که یارمان بوده، کماکان یارمان مانده... 

بپرس از پیشگوهای قدیمی این معما را

چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟

چقدر از دلخوشی های کم و کوتاه مان رفته؟ 

چقدر از داغ های بر جگر بسیارمان مانده؟

سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل

اگر که قطره خونی گوشه ی منقارمان مانده

تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید :

"بیا بگذر ز تقدیرت"

همین یک کارمان مانده! 

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: سه شنبه 30 فروردين 1401 ساعت: 3:48

صفحه بندی