ماه من

متن مرتبط با «حسین جنتی شعر» در سایت ماه من نوشته شده است

شعر جدید

  • نیلوبلاگ

    گفتی که غم داری ؟ بله دارمغم دارم و بسیار هم دارم...گفتی که بیماری؟ بله هستم دیوانه ام، آزار هم دارم!___دیوانگی کم اعترافی نیستمن عاشقم ، حرف اضافی نیستاما اگر این عشق کافی نیستیک جان بی مقدار هم دارم بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حسین جنتی

  • نیلوبلاگ

    باید که ز داغم خبری داشته باشد هر مرد که با خود جگری داشته باشد حالم چو دلیری است که از بخت بد خویش در لشکر دشمن پسری داشته باشد حالم چو درختی است که یک شاخه ی نا اهل بازیچه ی دست تبری داشته باشد سخت است پیمبر شده باشی و ببینی فرزند تو دین دگری داشته باشد !!! اویخته از گردن من شاه کلیدی این کاخ کهن بی که دری داشته باشد .. سر در گمی ام داد گره در گره اندوه "خوشبخت کلافی که سری داشته باشد"...

    ادامه مطلب
  • شعر

  • نیلوبلاگ

    نشسته ، سایه ای از افتاب بر رویش به روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش ز دوردست سواران دوباره می ایند که بگذرند به اسبان خویش از رویش .. کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم ؟ که باد از دل صحرا میاورد بویش ... کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم کسی چنان که به مذبح برید چاقویش نشسته است کنارش کسی که می گرید کسی که دست گرفته به روی پهلویش هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست که این غریب نهاده است سر به زانویش ؟ کسی در ان طرف دشت ها ؛ نه معلوم است کجای حادثه افتاده است بازویش ؟؟؟؟؟؟ کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش ، نشسته تیر به زیر کمان ابرویش کسی است وارث این درد ها که چون ک...

    ادامه مطلب
  • اسمش حسین هس و 19 سالشه ...

  • نیلوبلاگ

    چه قشنگ ارزوهاش رو توصیف میکنه : شرم دارم که زنده باشم و ان عزیزان پاکی که هر کدامشان امتی بودند، از میان من و تو ای برادر عزیز رفته اند اخر من چه توجیهی برای زیستن باید داشته باشم ؟ خدایا به من کمک کن تا از این رنج همیشگی خلاص شوم .. ای خداوند عزیز ! تو زیباترین زیبایی هایی . پرواز را که ارزوی دیرینه من است با عروج روحم تحقق بخش . خدایا مگر من چه گناهی کرده ام که باید از توفیق و سعادت این فیض عظیم بی نصیب باشم . خدایا می پذیرم که شهادت چیزی نیست که نصیب هر کسی کنی ولی از تو میخواهم نخست مرا بسازی و توفیق هدایت را بر من اسان بگیری ... زیرا ای خدا مرا توان تحمل سخت...

    ادامه مطلب
  • شعری از نجمه زارع

  • نیلوبلاگ

    اوخ ! هنوز زخمی ام و رنج می برم دنیا هر انچه بلا داشت ریخت بر سرم مردم چه میکنند که لبخند میزنند غم را نمی شود که به رویم نیاورم قانون روزگار چگونه است کین چنین درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم تو انقدر شبیه به سنگی که مدتی است از فکر دیدن تو ترک میخورد سرم وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت ؟ از این همیشه ها که ندارند باورم... حال مرا نبرس که هنجار ها مرا مجبور میکنند بگویم که بهترم......................

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    حسین جنتی | حسین جنتی لادانی | حسین جنتی شاعر | حسین جنتی شعر | حسین جنتی فر | حسین جنتی حالم چو دلیریست | حسین جنتی خلق | حسین جنتی می رود بالا | حسین جنتی قولش نه | حسین جنتی ن