شرم دارم که زنده باشم و ان عزیزان پاکی که هر کدامشان امتی بودند، از میان من و تو ای برادر عزیز رفته اند
اخر من چه توجیهی برای زیستن باید داشته باشم ؟
خدایا به من کمک کن تا از این رنج همیشگی خلاص شوم .. ای خداوند عزیز ! تو زیباترین زیبایی هایی . پرواز را که ارزوی دیرینه من است با عروج روحم تحقق بخش .
خدایا مگر من چه گناهی کرده ام که باید از توفیق و سعادت این فیض عظیم بی نصیب باشم .
خدایا می پذیرم که شهادت چیزی نیست که نصیب هر کسی کنی ولی از تو میخواهم نخست مرا بسازی و توفیق هدایت را بر من اسان بگیری ... زیرا ای خدا مرا توان تحمل سختی های مرگ نیست ...
الهی ببین که چگونه قبطیان زمین با فرعونیان سرکش در این سیاره کوچک چنگ های کثیفشان را به هم انداخته اند تا بر دین محمد .ص. بکوبند . خدایا پس به پاره های انها بگو مرا دریابند ای هستی بخش و ...
این قسمتی از دلنوشته های شهید حسین گلاب هس . از این شهید نوجوون فقط همین متن رو خوندم
و عاشق این طرز تفکر معصومانه اش شدم
در اینترنت چیزی ازش پیدا نکردم . اگه اقوامتون هس یا میشناسیدش حتما بگین . دوس دارم بیشتر راجع بهش بدونم
برچسب:
نویسنده: شیدا رضوانی