خرید بک لینک
نشسته ، سایه ای از افتاب بر رویش

به روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش

ز دوردست سواران دوباره می ایند

که بگذرند به اسبان خویش از رویش ..

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم ؟

که باد از دل صحرا میاورد بویش ...

کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست

که این غریب نهاده است سر به زانویش ؟

کسی در ان طرف دشت ها ؛ نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش ؟؟؟؟؟؟

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش ،

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این درد ها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع میکند اکنون به روی نیزه سری ...

به روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش !!!!

برچسب: شعر,شعر عاشقانه,شعر غزل,شعر حب,شعر عن الحب,شعر نو,شعر عن الام,شعر حافظ,شعر عن الاب,شعر فارسی, نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:40

صفحه بندی