
هرچه را داشتهام ریختهام دور و برممثلا کار زیاد است و شلوغ است سرممثلا تنگِ کسی نیست دلم اصلا همخستهٔ مشغلهها هستم اگر هم پکرمچقدر این دو سه هفته نرسیدم به خودموضعم آنقدر شلخته است که گویی پسرمیوسفم رفته و درها همگی بسته شدهمن در این قصرِ دراندشت پیاش در به درمنه که دلتنگی و این مسألهها! میخواهمتکهٔ پیرهنش مانده برایش ببرملاأقل کاش که زخمی زده بودم کاریتا اگر تازگیام رفت بماند اثرمچقدر کار کشید از دل شیرازی من«پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم»باز هم بوی غذایی که دلش سوخت براممیروم باز سر کوچه فلافل بخرمباز هم بین غزل مسخرهبازی کردمتا غرورم مثلا حفظ شود خیر سرممن که بانویم و پا پیش گذارم زشت استتو هم آنقدر نیا تا که بیاید خبرم بخوانید...
ادامه مطلب
جز اینجا هیچ جا آرامشی در من نمیگیردکبوترزاده جایی جز حرم مامن نمیگیردتو دریایی و دریا با غباری گِل نخواهد شدتو آن عطری که هرگز بوی پیراهن نمیگیردکنار خویش بنشانم، گدایت تکهنانش رازمانی که رفیقش هست از دشمن نمیگیردمگر نه اینکه دوری دوستی میآوَرَد ای ماه!؟دلم قرص است این دوری تو را از من نمیگیردتو سرسنگین مشو با من که مدتهاست در عالَمسرِ تنهاییام را کوه بر دامن نمیگیردسری آوردهام تا پای تو پایین بیاندازمکه دوشِ خستهام این بار را گردن نمیگیردتویی شمسالشموس و با وجودت چشم مولاناسراغ شمع را در خانهی روشن نمیگیردکنار پنجرهفولاد هر بار امتحان کردمنَفَس پیش تو حتی لحظهی مردن نمیگیرد#حسین_زحمتکش بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریستدید بازآمدنی در پیِ این رفتن نیست.همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدمشانمثل این بود به یک رود بگویند: بایست.مفتضح بودن از این بیش که در اول قهرفکر برگشتنم و واسطه ای نیست که نیست.در جهانِ تهی از عشق نمی مانم چوندر جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست.دهخدا تجربه ی عشق ندارد ورنهمعنی «مرگ» و «جدایی» به یقین هر دو یکی ست.کاظم بهمنی بخوانید...
ادامه مطلب
مرا به خلسه می برد ، حضور ناگهانی ات سلامو حال پرسی و شروع خوش زبانی ات فقط نه کوچه باغ ما ، فقط نه اینکه این محل احاطه کرده شهر را شعاع مهربانی ات دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانی ات جواب کن به جز مرا ، صدا بزن شبی مرا و جای تازه باز کن میان زندگانی ات بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای سپس ببر سر مرا ، به جای مژدگانی ات...
ادامه مطلب
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا غرض رنجیدن ما بود_از دنیا_که حاصل شد مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا برایچرخش این آسیاب کهنه دل سنگ به خون خویش می غلتند خلقی بی گناه اینجا نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا فاضل نظری "ضد" + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت10:3 توسططهورا | ...
ادامه مطلب
دختر کوچکم ، عروسکت را زیاد در اغوش نگیر ؛ گاهگاهی ان خانه ی شنی را که میسازی خودت خراب کن... دخترکم، گاهی با همبازی ات قهر کن و به گریه ی او اهمیت نده . عادت کن و بیاموز که برگ های گل گلدانت را زیاد لمس نکنی ... ممکن است به ان عادت کنی ! تو خزان را تجربه نکرده ای ... کمی بترس ! بلندی ها را تجربه کن و پایین امدن با سرسره را !!!!! + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت23:57 توسطمهدیه | ...
ادامه مطلب
زخم هایم به طعنه می گویند : " دوستانت چقدر با نمک ند " @@@@@@@@@ شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی!! @@@@@@@@@ روزهایی که " تو " توشون نیستی ، حیفم میاد زندگی شون کنم @@@@@@@@@ تو آن بلای قشنگی ؛ که امدی به سرم ... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت11:18 توسطمهدیه | ...
ادامه مطلب
گاهی سخت می شود دوستش داری و نمیداند ... دوستش داری و نمیخواهد ... دوستش داری و نمی اید... دوستش داری و سهم تو از بودنش فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت دوستش داری و سهم تو از این همه تنهایی است 000000000000 گاهی دلت به راه نیست ولی سر به راهی خودت را میزنی به ان راه و میروی و همه چه خوش باوران...
ادامه مطلب
من نشستم بروی «می» بخری برگردی ، ترسم این است مسلمان شده باشی جایی ... . . . شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد . . . دنیا به وسعت قفسی تنگ می شود وقتی دلت برای کسی تنگ می شود . . . گوشه تا گوشه ی جنگل تو بخواب شیر ها خاطرشان هست که اهوی منی ... ...
ادامه مطلب
وقت رفتن کاش در چشمم نمی غلتید اشک اخرین تصویر او در چشم هایم تار بود ... . نازنین یک لحظه در فکرم کمی ارام گیر ؛ خسته ام از بس نمازم را از اول خوانده ام . حتی تصور کردنش هم مرد میخواهد دنیای منهای تو .. این دنیای خالی را ... . باور نکردنی است پس از قرن ها هنوز ، چون دلبران دوره ی سعدی ، ستمگری !!! . تو در کنار خودت نیستی ، نمیدانی که در کنار تو بودن چه عالمی دارد ...
ادامه مطلب
همیشه شیرین ترین توت ها پای درخت ریخته درحالی که ما برای چیدن توت های کال چشم به بالاترین شاخه ها دوخته ایم ... ! این است قصه ی ندیدن !!! .................. دوستان ! دوست نما را نتوان گفت که دوست ؛ نخ درون دل شمع است ولی دشمن اوست ... ................ غرش هیچ شیری ، خانه ای را خراب نکرد من از سکوت موریانه می ترسم .............. عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو خوب و بد میگذرد ، وای به حال من و تو! .............. به دنیایی که نامردان عصا از کور می دزدند ، من از خوش باوری انجا محبت جستجو کردم ............. گاهی بهتر است از اتفاقات دنیا سرسری بگذری ؛ نگذار دقّت در همه چیز "دق" ات بدهد! ...
ادامه مطلب
گفتم که : بعد از این همه دل ها که سوختی ، کس میخورد فریب تو؟ ... گفتا : هنوز هم !!!!!! با وفا خوانمت از عمد که تغییر کنی گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن الحق که به تو نام قمر می اید ای ماه ترین عموی دنیا ، عباس ! گفت احوالت چطور است ؟ گفتمش : عالی است. . . مثل حال گل ، حال گل در چنگ چنگیز مغول!!!!!!!!!!!...
ادامه مطلب