دوستش داری و نمیداند ...
دوستش داری و نمیخواهد ...
دوستش داری و نمی اید...
دوستش داری و سهم تو از بودنش فقط
تصویری است رویایی در سرزمین خیالت
دوستش داری و سهم تو
از این همه
تنهایی است
000000000000
گاهی دلت به راه نیست
ولی سر به راهی
خودت را میزنی به ان راه و میروی
و همه
چه خوش باورانه
فکر میکنند تو رو به راهی...!
00000000000
بنده قصابم و با ساطور نصفت میکنم
گر بدانم جای دیگر عشق دیگر داشتی
00000000000
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
امدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم 
00000000000
تو چه دانی که پس از هر نگه ساده ی من
چه جنونی چه نیازی چه غمی ست ؟؟؟
00000000000
کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد
تا که هر بی سر و پایی نشود عاشق ما....
برچسب:
نویسنده: شیدا رضوانی