
هرچه را داشتهام ریختهام دور و برممثلا کار زیاد است و شلوغ است سرممثلا تنگِ کسی نیست دلم اصلا همخستهٔ مشغلهها هستم اگر هم پکرمچقدر این دو سه هفته نرسیدم به خودموضعم آنقدر شلخته است که گویی پسرمیوسفم رفته و درها همگی بسته شدهمن در این قصرِ دراندشت پیاش در به درمنه که دلتنگی و این مسألهها! میخواهمتکهٔ پیرهنش مانده برایش ببرملاأقل کاش که زخمی زده بودم کاریتا اگر تازگیام رفت بماند اثرمچقدر کار کشید از دل شیرازی من«پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم»باز هم بوی غذایی که دلش سوخت براممیروم باز سر کوچه فلافل بخرمباز هم بین غزل مسخرهبازی کردمتا غرورم مثلا حفظ شود خیر سرممن که بانویم و پا پیش گذارم زشت استتو هم آنقدر نیا تا که بیاید خبرم بخوانید...
ادامه مطلب
مرا به خلسه می برد ، حضور ناگهانی ات سلامو حال پرسی و شروع خوش زبانی ات فقط نه کوچه باغ ما ، فقط نه اینکه این محل احاطه کرده شهر را شعاع مهربانی ات دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانی ات جواب کن به جز مرا ، صدا بزن شبی مرا و جای تازه باز کن میان زندگانی ات بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای سپس ببر سر مرا ، به جای مژدگانی ات...
ادامه مطلب
دختر کوچکم ، عروسکت را زیاد در اغوش نگیر ؛ گاهگاهی ان خانه ی شنی را که میسازی خودت خراب کن... دخترکم، گاهی با همبازی ات قهر کن و به گریه ی او اهمیت نده . عادت کن و بیاموز که برگ های گل گلدانت را زیاد لمس نکنی ... ممکن است به ان عادت کنی ! تو خزان را تجربه نکرده ای ... کمی بترس ! بلندی ها را تجربه کن و پایین امدن با سرسره را !!!!! + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت23:57 توسطمهدیه | ...
ادامه مطلب