
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
کسی نخواند غزلهای غم گریسته رانوشتههای ز چشم قلم گریسته راعجیب نیست که آتش به هم بیامیزددو شمع همدمِ تا صبحدم گریسته راهوای دیدن دریا، رسانده است به همدو جویبار به هر پیچ و خم گریسته رابه غیر شانهی هم هیچ تکیهگاهی نیستدو مست سرخوش در هر قدم گریسته راغمت مباد که دنیا ز هم جدا نکندرفیقهای در آغوش هم گریسته را بخوانید...
ادامه مطلب
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا غرض رنجیدن ما بود_از دنیا_که حاصل شد مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا برایچرخش این آسیاب کهنه دل سنگ به خون خویش می غلتند خلقی بی گناه اینجا نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا فاضل نظری "ضد" + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت10:3 توسططهورا | ...
ادامه مطلب
من در مقابلت زانو میزنم تو در مقابلم بنشین من چیری از درد هایم نمی گویم تو بفهم انچه را من نمی گویم خدایا تو از چشمانم شرمساری را بفهم من از نگاهت کرامتت را ... مرا ببخش و انها را به جرم ناراحت کردنم ناراحت کن...
ادامه مطلب