خرید بک لینک

وقتی که عکس ِ ماهِ تو در برکه قاب شد

هی شعر روی شعر نشست و کتاب شد

٫

مردان شهر ؛ مثل خودم شاعرت شدند

از آن به بعد ؛ انجمن شعر باب شد

٫

تا آمدم ببوسمش آن روی ماه را

یکباره رفتی و همه جا آفتاب شد

٫

هی سمت عشق رفتم و چیزی نیافتم

از دور چشمه بود و جلوتر سراب شد

٫

روزی تو را خدا به خودم داد و بعدها

از من تو را گرفت شبی، بی حساب شد

٫

هنگام آفرینش و تبیین رنگ ها

بخت من از نخست ، سیاه انتخاب شد

٫

دیدم تو را دوباره شبی بعد سالها...

هرچند توی خواب ! ولی مستجاب شد

٫

می خواستم ببوسمت آن روزها... ولی

تا آمدم عمل بکنم، 1 شد . . .

برچسب: نویسنده: شیدا رضوانی تاريخ: دوشنبه 1 اسفند 1401 ساعت: 18:55

صفحه بندی