وقتی که عکس ِ ماهِ تو در برکه قاب شد
هی شعر روی شعر نشست و کتاب شد
٫
مردان شهر ؛ مثل خودم شاعرت شدند
از آن به بعد ؛ انجمن شعر باب شد
٫
تا آمدم ببوسمش آن روی ماه را
یکباره رفتی و همه جا آفتاب شد
٫
هی سمت عشق رفتم و چیزی نیافتم
از دور چشمه بود و جلوتر سراب شد
٫
روزی تو را خدا به خودم داد و بعدها
از من تو را گرفت شبی، بی حساب شد
٫
هنگام آفرینش و تبیین رنگ ها
بخت من از نخست ، سیاه انتخاب شد
٫
دیدم تو را دوباره شبی بعد سالها...
هرچند توی خواب ! ولی مستجاب شد
٫
می خواستم ببوسمت آن روزها... ولی
تا آمدم عمل بکنم، 1 شد . . .
برچسب:
نویسنده: شیدا رضوانی