تو پل های پشت سرت را شکستی و رفتی
فراموش کردی چه گفتی و دیدی چه کردی؟؟؟
به من گفته بودی که یک عمر هستی و رفتی
به هر در زدم در پی ات، با تو دل در به در شد
گشودم دری را اگر، باز بستی و رفتی
برای "تو" این سالها ایستادم ، نرفتم
فقط چند لحظه کنارم نشستی و رفتی
به مستی قسم هر چه گفتم به تو راست گفتم
کمی گوش کردی و گفتی : تو مستی و رفتی
شنیدی تو را می پرستم ولی پاسخ این بود
که پرسیدی از من : چرا بت پرستی ؟ و رفتی
بگو دست من را که می لرزد از انتظارت
چگونه سپردی به یک چوبدستی و رفتی؟؟؟
برچسب:
نویسنده: شیدا رضوانی