قطره قطره ات طلاست یکم از طلای خود حراج میکنی ؟
عاشقم ؛ با من " ازدواج" میکنی ؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی ؟؟؟!!!
تو چقدر ساده ای !! خوش خیال کاغذی..
توی ازدواج ما ، تو مچاله میشوی ... چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش ... عاشقی کجاست ؟! تو فقط دستمال باش
دستمال کاغدی دلش شکست
گوشه ای ، کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
اخرش ؛ دستمال کاغذی مچاله شد ... مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و ان نشد
رفت اگرچه توی سطل اشغال ؛ پاک بود و عاشق و زلال
او ؛ با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود ، دانه های اشک کاشت ... 