
تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتم روبروی چشم خود ، چشمی غزلخوان داشتم حال اگر چه هیچ نذری ، عهده دار وصل نیست یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم ... ماجراهایی که با من زیر باران داشتی ، شعر اگر میشد قریب پنج دیوان داشتم !! بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود من چه چیزی کمتر از ان نارفیقان داشتم ؟؟؟ ساده از " من بی تو میمیرم " گذشتی خوب من ! من به این یک جمله خود سخت ایمان داشتم لحظه ی تشییع من از دور بویت میرسید تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم...
ادامه مطلب
به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست همیشه دوستت دارم _ به جان مادرم _ اما تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست " به اب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را ؟" عزیزم بس کن از این بیشتر ترفند لازم نیست .... فدای ان کمان های به هم پیوسته ات هر یک جدا دخل مرا می اورد ؛ پیوند لازم نیست...
ادامه مطلب